ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
دمی با خیام
گردون؛ نگری ز قد فرسوده ماست
جیحون؛ اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ ؛ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس ؛ دمی ز بخت آسوده ماست
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
نیوشه
نشانه های اختصاری
نیوشه .
[ ش َ
/
ش ِ] (اِمص ) گوش بازی کردن . (لغت فرس اسدی ). گوش فراداشتن . (صحاح الفرس ) (نسخه ای از لغت فرس ). گوش فراداشتن سخن نهانی را. (اوبهی ). نیوش . گوش دادن سخن باشد. (نسخه ای از لغت فرس اسدی ). نیوشه آن باشد که چون دو کس با هم سخن کنند شخصی دیگر از پس دیوار یا پرده گوش فرادارد تا آن سخنان شنیده به آنکه نباید بگوید برساند و فتنه انگیزد و آن را به عربی استراق سمع گویند. (انجمن آرا) (از جهانگیری ) (از برهان ) (از آنندراج ). در نسخه ٔ سروری به معنی مطلق گوش داشتن به حدیثی خواه برای فتنه انگیزی خواه برای مصلحت . (از رشیدی ).
-
نیوشه کردن
؛ گوش فراداشتن شنیدن را. (یادداشت مؤلف )
:
به بام برشدم و روی بدان جانب آوردم و نیوشه کردم هیچ آواز نشنیدم که بر گذشتن او دلیل باشد. (چهار مقاله ).
|| مجازاً، تمایل .میل . (یادداشت مؤلف ). ترقب . ترصد. مراقبت . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی بعدی شود
:
همه نیوشه ٔ خواجه به نیکی و صلح است
همه نیوشه ٔ نادان به فتنه و غوغاست
۞
.
رودکی .
|| گوش فراداشتن . مترصد ماندن
:
چو بنشیند ز می معنبرجوشه
گوید کایدون نماند جای نیوشه .
منوچهری .
|| گریستن به گلو. (لغت فرس اسدی ). خوش و نرم نرم گریستن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). گریستن نرم نرم در گلو. (اوبهی ). خروش باشد که از گریستن خیزدنرم نرم . (لغت فرس اسدی ، نسخه ای دیگر). گریه در گلو.(رشیدی ). در فرهنگ نعمةاﷲ گویا سکسکه را اراده کرده است که از گریه ٔ بسیار زاید و شعر شاکر بخاری را شاهد آورده است . (از یادداشت مؤلف ). شاید به معنی کلمه ای که امروز زنان «بغض » گویند و آن گرفتگی باشد در گلو که در اول گریه پدید آید چون از گریه خودداری کنند و گریه را به حبس کنند. در بیت شاکر بخاری ، تشنجی که در گلو پدید آید پس از گریستن بسیار. سکسکه . (ازیادداشتهای مؤلف )
:
چو کوشیدم که حال خود بگویم
زبانم برنگردد از نیوشه
۞
.
شاکر بخاری .
اشک باریدش و نیوشه گرفت
باز بفزود گفته های دراز.
طاهر فضل .
مرا امروز توبه سود دارد
چنان چون دردمندان رانیوشه .
؟ (از یادداشت مؤلف ).
|| مثل سایر. (یادداشت بهار بر نسخه ای از لغت فرس از فرهنگ فارسی معین )
:
حزماً علی ظهر العصا، این سخن نیوشه گشت و قیصر اسب براند و از میان سپاه بیرون رفت و گفت اظل ماتجری به العصا و این نیز مثل گشت . (تاریخ بلعمی ج
1
ص
815
از فرهنگ فارسی معین ).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
نیوساد
نیوسار
نیوسام
نیوسوز
نیوسوم
نیوش
نیوشا
نیوشان
نیوشت
نیوشنده
نیوشه
نیوشیدن
نیوشیدنی
نیوشیده
نیوشین
نیوفتادن
نیوق
نیوک
نیوکانی
نیوکندن
نیوکو
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه